داستان کودکانه:گربه و پشمالو
داستان کودکانه گربه و پشمالو در یک باغ زیبا و بزرگ، گربه پشمالویی زندگی می کرد. او تنها بود. همیشه با حسرت به گنجشکها که روی درخت با هم بازی می کردند نگاه می کرد یکبار سع
بیشتر بخوانید

داستان کودکانه:خدا کجاست؟
داستان کودکانه خدا کجاست؟ بابا امروز راهی مسافرت شد، سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گرد
بیشتر بخوانید

داستان کودکانه:نجات زنبور کوچولوی تنبل
داستان کودکانه نجات زنبور کوچولوی تنبل در یکی از روزهای زیبا، زنبور کوچولو که همه آن را زنبور تنبل صدا می‌زدند، وقتی از خواب بلند شد، دست و صورتش را شست و برای خوردن صبحا
بیشتر بخوانید

داستان کودکانه:تندرو و تیزرو
داستان کودکانه تندرو و تیزرو دو تا بچه موش بودند که با هم دیگه دوست بودند. گاهی وقت‌ها با اجازه مامان‌هاشون به لونه همدیگه میرفتن و بازی می‌کردن. اسم یکی از بچه موش‌ها تن
بیشتر بخوانید