شعر کودکانه؛ مسواک زدن

مسواک زدن

قاب خالی

مادربزرگم می گفت:

« وقتی که بچه  بودم

شیرینی زیاد می خوردم

هرروز چندتا  بیسکوییت

به مدرسه می بردم

 

توی زنگای تفریح

بیسکوییت ها را می خوردم

با دندونای کثیف

سر کلاس می موندم

 

دندونای سفیدم

کم کم زشت و سیاه شد

از بس که درد می گرفت

کارم ناله و آه  شد

 

دکتر دندانپزشک

دندونای منو دید

گفت تو چکار کردی

با دندونای سفید؟

 

 

همه سیاه و خراب

تمامشون پوسیده

دندون به این سیاهی

کسی تا حالا ندیده

 

 

با دقت و حوصله

دندونامو تراشید

چندتا دندون رو پرکرد

چندتایی را هم کشید

 

 

خمیردندون و مسواک

دکتر به دست من داد

از درد دندون دیگه

شدم  یه کمی آزاد

 

 

از اون به  بعد من دیگه

شیرینی ها رو نخوردم

شکلات و بیسکوییت

به مدرسه نبردم

 

 

بعد از خوردن غذا

مسواک  زدم همیشه

دندون پاک و تمیز

هیچ وقت خراب  نمیشه

 

 

نویسنده: مهری طهماسبی دهکردی

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه − سه =