داستان کودکانه:روز درختکاری

داستان کودکانه به مناسبت روز درختکاری

پانزدهم اسفند ، روز درخت کاری بود .هوای پس از باران با آنکه سرد بود بوی بهار داشت.پدربزرگ بارانی اش را پوشید کلاهی به سر گذاشت و به علی گفت:تو هم لباسی گرم بپوش و همراه من بیا برایت یک هدیه دارم که می دانم از داشتن آن خیلی خوشحال خواهی شد علی آماده شد و همراه پدربزرگ به حیاط رفت پدربزرگ نهال کوچکی را به او داد و به گودال کوچکی که در قسمتی از باغچه کنده بود اشاره کرد و گفت:این درخت مال تو است بیا باهم آن را در خاک بگذاریم وقتی درخت را داخل خاک قرار دادند پدربزرگ آب پاش پر از آب را آورد و روی خاکی که درخت را درون آن گذاشته بودند ریخت و بهعلی گفت:از حالا به بعد تو باید مراقب درخت خودت باشی.

سپس درخت بزرگ و تنومندی را به او نشان داد و گفت:وقتی پدرت به دنیا آمد من این درخت را که آن زمان نهال کوچکی بود برای او در باغچه کاشتم حالا این درخت مال تو است و روزی به بزرگی و قدرتمندی درخت پدرت خواهد شد ما انسان ها باید از درخت ها مراقبت کنیم تا همیشه هوایی سالم و پاک داشته باشیم.علی که از داشتن درختی به نام خودش خیلی خوشحال بود پدربزرگ را محکم در آغوش گرفت و تشکر کرد و گفت:قول می دهم از آن خیلی خوب مراقبت کنم.باران دوباره شروع به باریدن کرد علی پرسید:درخت من سرما نمی خورد؟پدربزرگ گفت:پسرم از حالا به بعد زمین رو به گرم شدن است برای همین است که پانزدهم اسفند را روز درخت کاری گذاشته اند.از امروز تا شروع بهار زمان خوبی برای کاشت درخت و گل و گیاه جدید است.تا چند روز دیگر زمستان تمام می شود و بهار که از راه رسید برگ های جوانی روی شاخه های نهال کوچک تو جوانه خواهد زد علی خندید و بار دیگر از پدر بزرگ تشکر کرد.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 3 =