داستان کودکانه؛ روزهای سخت فاطمه از زبان فرزندانش

سخنرانی حضرت زهرا در مسجد

قاب خالی

از آن روزی که پدر بزرگم پیش خدا رفته بود ما دیگر مادرمان را خندان ندیده بودم چون اصلا نمی گذاشتند مادرم راحت باشد یک روز که به در خانه حمله کردند که پدرم را ببرند که مادرم رفت پشت در با آنها حرف بزند که هم در آتش زدند و هم با لگد به در کوبیدند که مادرم فاطمه بین در و دیوار قرار گرفت حالش خیلی بد شده بود ما بچه ها هم خیلی ترسیده بودیم  از هوش رفته بود تا اینکه به کمک فضه به هوش آمد وقتی به هوش آمد فهمید پدرم را به زور به سمت مسجد بردند خود را به پدرم رساند و لباس پدرم را گرفت و گفت نمی گذارم امام علی علیه السلام را به مسجد ببرید تا با شما بیعت کند اما آنها محکم به دست و بازوی مادرم زدند که دستان مادر خود بخود از لباس پدرم جدا شد…

مادرم را امروز دوباره ناراحت دیدم گریه می کرد اشک تمام صورتش را گرفته بود انگار قصد بیرون رفتن از خانه را داشت چادر مشکی اش را سر کرد دست من را هم گرفت و با گروهی از زنان به سمت مسجد حرکت کردیم

در راه من تازه از حرف های مادرم فهمیدم که فدکی را که پیامبر به ایشان هدیه داده بود آنها به زور گرفتند و کارگرانش را هم بیرون انداختند

باغ فدک

زنان دور مادرم را گرفته بودند تا وارد مسجد شدیم آن روز مسجد خیلی شلوغ بود وقتی مردم دیدند مادرم آمده راه راه برای ایشان باز کردند و یک پرده بزرگی را آویزان کردند تا مادرم برای مردم سخنرانی کند

سخنرانی حضرت زهرا در مسجد

مادرم با صدای بلند بسم الله الرحمن الرحیم گفتند ناگهان صدای پچ پچ در بین جمعیت پیچید ! آه یا رسول الله چقدر صدایش شبیه صدای رسول خداست  مردم از اینکه یاد رسول خدا افتاده بودند گریه می کردند  اما مادرم به سخنانش ادامه داد کم کم مردم آرام شده بودند و به حرفهای مادرم گوش می کردند که مادرم به شخصی اشاره کرد و گفت آیا در کتاب خدا قرآن نوشته که تو از پدرت ارث می بری و من از پدرم ارث نمی برم … پس فدک را به من برگردانید … آن شخص حرفهای مادرم را پذیرفت و یک نامه ای نوشت که باید فدک به فاطمه برگردد. مادرم خوشحال شد  و از مسجد بیرون آمدیم بلافاصله دوست آن مرد را دیدم که از مسجد بیرون آمد و آن نامه را از دست مادرم گرفت و پاره کرد

رنگ آمیزی پاره کردن نامه

مادرم نفرین کردند که خدا شکمت را پاره کند آن مرد چنان سیلی به صورت مادرم زد که مادرم به زمین خورد یک دفعه  چشمم به صورت مادرم  افتاد که خیلی کبود شده بود…

 

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 1 =